مداح شهید شاخص جلال ابراهیمی

نسخه مناسب چاپ
جلال فرزند خانواده ای عادی بود. پدرش کارگر کارخانه ی سیمان دورود، و مادرش سرپرست چندین فرزند کوچک بود. به گفته ی مادرم، جلال فرزند دوران تنگ دستی خانواده بوده است. وقتی مادرم از گذشته سخن می گوید می توان فهمید که کودکی جلال با چه سختی هایی روبه رو بوده است

به گزارش خبرنگار بسیج مداحان،جلال فرزند خانواده ای عادی بود. پدرش کارگر کارخانه ی سیمان دورود، و مادرش سرپرست چندین فرزند کوچک بود. به گفته ی مادرم، جلال فرزند دوران تنگ دستی خانواده بوده است. وقتی مادرم از گذشته سخن می گوید می توان فهمید که کودکی جلال با چه سختی هایی روبه رو بوده است. پدرمان قبل از ورود به شهر دورود، کارگر مزارع نیشکر هفت تپه بوده است. او سالیان دراز به برداشت نیشکر ـ که کار بسیار دشواری است ـ مشغول بوده است. پدرمان به خاطر اینکه یکی از سخت ترین کار ها را تجربه کرده بود به سختی بیمار شد، و خیلی زود تر از هم سن هایش ـ در45سالگی ـ خانواده اش را تنها گزاشت. جلال بعد از مرگ پدرمان تنها پناهگاه مادرم بود.به همین خاطر مادرم بسیار تلاش می کرد تا به او بفهماند حالا او سرپرست خانواده است و باید مسئولیت خانواده را بپذیرد و از مادر ، برادر وخواهران کوچکش نگهداری کند. مادرم همچنین تلاش می کرد او را به تشکیل خانواده وادار کند. گاهی حتی بزرگان آشنایان را برای متقاعد کردنش بسیج می کرد. اما جلال رفتن به جبهه را مهمترین وظیفه اش می دانست. و فکر می کرد باید از آب و خاکش نگهداری کند. گاهی حتی من، مادر و خواهرانم برای منصرف کردنش به سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی شهرستان دورود می رفتیم.

من و خواهرانم ـ که کودک بودیم ـ گریه و زاری می کردیم اما جلال رفتن به جبهه را مهمتر از هرچیز دیگری می دانست و می گفت:«جبهه به من و دیگر جوانان نیاز دارد و من حالا برای نگهداری از شما باید به نگهداری از سرزمینم برخیزم.که اگر دشمن وارد خانه ی ما بشود آنوقت برای نگهداری از شما بسیار دیر شده است» من و خواهرانم که بسیار کودک بودیم ،مادرم هم که تنها پناهش جلال بود و این حرف ها اصلا به گوشش نمی رفت. جلال هم فکر می کرد برای نگهداری از ما باید از سرزمینش نگهداری کند و حرف های ما به گوشش نمی رفت. زمانی که جلال به جبهه می رفت، خواهر بزرگم چهارده سال، من یازده سال ، خواهر کوچکم پنج و خواهر دیگرم سه سال داشت. خانواده بسیار به جلال نیاز داشت. اما جلال بی آنکه نسبت به این اوضاع بی تفاوت باشد فکر می کرد باید به نگهداری از سرزمینش برخیزد حتی اگر قرارباشد مادرش را با چند فرزند کوچک تنها بگزارد. مادرم فکر می کرد شاید ازدواج جلال آبی بر این آتش باشد و بسیار تلاش می کرد تا جلال ازدواج کند. بعد از سالها ـ در آذر ماه سال شصت و پنج ـ جلال با دختری از خانواده ی سادات عقد کرد. بعد از این مادرم بسیار تلاش کرد تا مراسم ازدواج جلال برگزار بشود، اما جلال می گفت:«من به این خاطر با دختری از خانواده ی سادات عقد کرده ام که روز قیامت با حضرت فاطمه الزهرا(س) محرم باشم و بتوانم ازایشان شفاعت بگیرم. من فکر رسیدن به برترین معشوقه جهان را در سر دارم.من فکر رسیدن به خدای خود را دارم» و همین هم شد. درست سی و دو روز بعد از عقدش در تاریخ4/10/1365 به خدای خود پیوست. جلال درابتدای اعزام خود به جبهه ـ سال شصت و یک ـ همیشه می گفت من تا اواخرسال شصت و پنج شهید می شوم و جنازه ام تا مدت ها مفقوالاثرمی ماند. همین هم شد و پیکر پاکش تا 10/5/1374مفقودالاثر بود.

انتهای پیام/